روزگاری من ِ مجنونی را می شناختم که مسیر روزهایش از چهارراه طالقانی تا ایرانشهر بود... این تکه را هی میرفت و برمیگشت، با قدمهای بلند، با چشمانی ملتهب. به امیدی؟! شاید. نمیدانم... گذرت اگه اوفتاد اونطرفها، میبینی که خیابون زیر قدمهاش ساییده... تا جایی که خسته شد... و یکروز ایستاد...

و من، چه همه گذشته ام از آن روزگاران... امشب با دو تا عکس و سه تا دست نبشته ته ِ کمدم و یه آهنگ (که خودمم نمیدونم چرا این خنزر پنزرا رو همه جای دنیا با خودم وفادارانه میکشم؟!) پرت شدم به آن روزگاری که حتی از جنس خاطره هم نیست... روزگاری که "یادش بخیر" نیست... روزهایی که دلم نمیخواد دوباره تکرار بشن... حتی دلم میخواد همچنان جلو و جلوتر برم و اونروزها دورتر و دورتر بشن... اینقدر که سخت و تلخ گذشتند و لحظه ها بجایی رسوندنم که تمام بودنم بند نخ نمای ِ "رقتن" شد!... در قیاس با اونروزا، حالا قطعن و رسمن یک "مرفه" محسوب میشم، حالا گیرم "با درد" هم...

نمیتونم دیگه تصورم کنم که اگه مونده بودم؟! اگه هنوزم توی مسیر طالقانی تا ایرانشهر بودم؟ تصویرم ناواضحه. خودمو تشخیص نمیدم توش، بجا نمیارمَم تو اونروزها...

لابد همینو میگن سرنوشت!...


چقدر از نداشتنت می‌ترسم آقای*من

مرا با این بالش و این دو تا ملافه و این سه تا شکلات

روی میزت راه می‌دهی؟

می‌شود وقتی می‌نویسی

دست چپت توی دست من باشد؟

اگر خوابم برد

موقع رفتن

جا نگذاری مرا روی میز

از دلتنگیت می‌میرم...


وقتی نيستی

می‌خواهم بدانم چی پوشيده‌ای

و هزار چيز ديگر...


تو بگو

چطور به خودم و خدا

کلافه بپیچم

تا بيایی؟


خنده‌های تو

کودکی‌ام را به من می‌بخشد

و آغوش تو

آرامشی بهشتی

و دست‌های تو

اعتمادی که به انسان دارم

چقدر از نداشتنت می‌ترسم آقای*من...


حاضرم همه‌ی دنيا را

ساکت کنم

تا تو در آغوشم آرام بخوابی

حالا تب تنت را

ببوس روی تن من


مثل بازی آب و خاک

لجوج و تمام‌خواه

به تنت بپيچم؟

مثل برکه‌ای زلال

در آغوش زمين

جايی برای خودم

دست و پا کنم؟

خب حالا مرا ببوس

مثل نيلوفر آبی...


موهام خيس خيس است

بپيچمش به انگشت‌های تو؟

نمی‌دانم

می‌خواهم بيايم توی بغلت

با لباس بيايم؟

نمی‌دانم

می‌خواهم شروع کنم به بوسيدنت

تا هميشه؟؟


صبح که چشم باز کنم

موهام فرفری شده

اين را می‌دانم


جاذبه‌های تو

تمام نمی‌شود

تمام می‌شوم در آغوشت

و باز به دنيا می‌آيم

با همين تولد مکرر

به‌خاطر دوباره ديدنت

می‌چرخم و می‌بوسم و نگاهت می‌کنم


چند بار ديگر

زمين دور خورشيد بچرخد

و من خيال کنم هنوز نچرخيده‌ام؟

آنقدر آرام بوسيدمت

که خدا هم نفهميد

و خوابش برد

دنبال دست‌هات می‌گشتم...


تو گم شده باشی

مرا صندلی

به تمدن باز نمی‌گرداند


گاهی خيال بوده‌ام

گاهی توهم

گاهی تجردی تنها

ميان آدم‌ها

سايه‌ای از خودم

که دنبال تو می‌گشته

(عباس معروفی)


* "آقای من" در اصل شعر، "بانوی من" ست. برای دل خودم این شعر رو خوندم. عوضش کردم!

پ.ن. دیشب بدنبال دستهایت میگشتم... درمانده وار...

نگاتیو حرمت دارد، قیچی نکنید

سال اژدها

امروز چینی ها سال چهارهزار و هفتصد و ده شان را کورنومتر زدند. امروز آغاز سال چینی اژدها بود. چینی ها معتقدند که بودا تمام حیوانات زمین را خواست که بیایند تا او به آنها آموزه هایش را بگوید. از تمامی حیوانات زمین، فقط 12 تاشان آمدند. بودا نام هر حیوان را بر برجی نهاد و امروزه ما نام سالهایمان را بنا بر اینکه آغاز سال نو در کدامین برج باشد، به نام آن حیوان مینامیم. سال نوي چينی از مهم ترين تعطيلات سنتی مردم چين است. گاهشماری و تقویم چينی، گاهشماری ترکيبی شمسی-قمری است و حرکت خورشيد، ماه و ستارگان ، تعيين کننده روزها ، ماه‌ها و سال‌ها هستند. سال نو، با پديدار شدن ماه در نخستين روز سال آغاز مي‌شود و به همين علت، قمری هم هست. در چین هم مثل نوروز خودمان دو هفته تعطیلی دارند و خیلی هم مراسم خانواده-گی ست و با چشن فانوس در پانزدهمین روز سال پایان می پذیرد.

امروز شال و کلاه کردم و رفتم یک ساعتی "شهرک چینی ها" (China Town) پرسه زدم و استیرفرای چینی خوردم. چین دنیای رنگ است. اما قرمز رنگ غالب است. بخصوص در این روز همه قرمز می پوشند. بنابر اسطوره های چین باستان، رنگ قرمز و همچنین آتش، ارواح خبیثه را میراند. عروسک گردانی هم همه جا هست. آهنگها و رقص های خاصی هم دارند که با عروسک گردانی همراه ست و بنظرشان خوش یمنی می آورد (چقدر یاد آقای "الف" کردم با آن عروسکهایش. اگر اینجا بود، یا خود چین بود، لابد امروزعروسک دیگری میساخت). یک عدد اژدهای بزرگ عروسکی هم بطول کل یک خیابان یکجا دیدم که مردها و زنهای زیادی دو طرفش را گرفته بودند، جلو و عقب هم گروههای موسیقی و رقص با آهنگهایی که طبعن من یک کلمه اش را نمیفهمدم، از این خیابان به آن خیابان کارناوال میکردند. عینهو عاشورای خودمان! فقط بزن و بکوب بر سر و سینه را بکنید پایکوبی، رقص و آواز.

تجربه ی شخصی من از چینی ها این است که بشدت آدمهای سنتی یی هستند، به این معنا که سنت هایشان را بطرز وسواسگونه ای پاس میدارند. میروند و هر جای دنیا هم که زندگی کنند، "شهرک چینی" شان را علَم میکنند و یک مینیاتور از چین شان را همه جای دنیا تکثیر میکنند. برخلاف ما ایرانیها که بنظرم بیشتر در فرهنگ محیط ِ غالب حل و هضم میشویم، چینی ها بیشتر چینی می مانند، هر جا که بیفتند. البته "تعداد" هم در این گونه بودنشان حساب میشود. زیادند خب. آدمهای تمیزی هم در نظر من نیستند و بنابراین از همخانه شدن باهاشان پرهیز میکنم (تجربه دارم که میگم!) و خیلی هم در دنیای خودشان اند. دنیایی که بوی "کهنگی" میدهد. کهنگی به دو معنا: "کهن- گی" و "کهنه-گی"، و بین ایندو فرق است. فرق ظریفی ست. چینی ها برای من این بو را میدهند...